همه جمع بودند.آقای فرهنگ و آقایان مدیر همه بودند٬به جز دو سه نفری که یا حرفی برای گفتن نداشتن یا این که از خبرنگار ها وحشت داشتند یا اصولا آدم های اجتماعی نبودند. البته یکی از خبرنگاران گفت همه مدیران"بلکُوم"هستند!!
بگذریم...بعضی ها هم که بود و نبودشان فرقی نمی کرد٬ولی فکرشو بکنید آقایانِ مدیر همه یکجا جمع بشن و مجبور بشن چهار ساعت روبه روی شونصد نفر خبرنگار بشینند٬ تازه اینم حساب کنید از این شونصد نفر٬سیصد نفر شون عکاس بودند! طفلکی ها آخرهای جلسه چرت شون گرفته بود ولی تصور این که یک عکس از چشم های بسته و دهان نیمه باز و قیافه ی آویزنشون روی صفحه اول یکی از نشریات منتشر بشه چرت شون رو پاره می کرد!
بعضی هاشون که خیلی زرنگ بودند تند تند می خواستند بیلان کاری به خبرنگاران بدهند اما من ویکی از دوستان کلی ذوق می کردیم وقتی می دیدیم که چطور آقای فرهنگ حالشون رو می گیره و می گه آقای.... فقط جواب سوال روبده!
تا اینکه بالاخره جلسه به قسمت خوشمزه ـکه همان شام باشه ـ رسید . جاتون خالی ولی ..(توضیح:گفته باشم آقای فرهنگ خیلی بی انصاف هستید)
همه سر سفره دعاهای خوب خوب می کنند٬ اما آقای فرهنگ هم برای من دعا کرد و گفت : الهی درد بی درمون بگیری! البته بازم نگه شیطنت شده و راست می گی برو فایل صوتی بیار!ولی خوب بعد ازاینکه شام کوفت کردم بهم گفت الهی هیچ وقت مریض نشی من شوخی کردم!... ولی چی بگم ما خودمون این کاره ایم.یعنی چه؟یعنی که شوخی شوخی حرف های جدیمون رو می زنیم ولی باز هم..دنبال چی می گردید؟!
چهار ساعت جلسه که تموم شد شام هم صرف شد می خواید بدونید بعدش چی شد...هیچی نخود نخود هر که رود خانه ی خود.
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:12 توسط فهمیخته |